واجد على خان

20

علم الأبدان ( فارسى )

كثير المقدار بالطبع ميل باسفل دارد بنا بر ثقالت كه لازم كثرتست بخلاف شى قليل كه محتاج بقاسرست در بروز و قاسر او قوت واقعست و باشد كه از دافع نيز منفعل نشود و بسبب قلت مقدار خود و عدم اشتغال طبيعت بر دفع آن و اين معا جذب مىكند ثفل را از قولون تا پاك دارد او را از حدوث سدّه و مستقيم از ان گويند كه او از قولون تا دبر راست واقع شده به غير اعوجاج و بر طرف او نزديك مقعد عضله‌ايست كه آن را شرج گويند شين معجمه وراى مهمله و جيم تازى و فعل اين شرج آنست كه وقت تبرز مسترخى مىشود تا مقعد بگشايد و ثفل برآيد و باز بعد دفع ثفل منقبض گردد تا انعلاق در منفذ رو نمايد و آنچه لختى ثفل در معاست بيوقت برنيايد و بر سطح داخلى اين معا رطوبت لزج مخاطى واقعست مع الشحمية جهت حمايت معا و منع اذيت از عفونت و اين رطوبت را اغراس گويند و معلوم باد كه ثفل تا كه در اعور و قولون نمىآيد عفونت نمىگردد و نفع عام امعا برآوردن فضله است از راه دبر تشريح كبد يعنى جگر كبد جسمىست مركب از گوشت و شرائين و غشاى كه جگر را پوشيده است و گوشت آن سرخ مانند خون منجمد و در نفس خود اصلاحش ندارد و فائده بىحسى او آنست تا متاذى نگردد از حدت اخلاط زيرا كه جگر مولد و منشاء اخلاط اربع‌ست اما غشاى كه محلل و ساتر و حافظ شكل وىست حس بسيار دارد و نفع حس وى آنست كه اگر بجگر آفتى رسد متنبه گرداند تا اقتدار بر دفع آن حاصل آيد و همين غشا ربط مىدهد جگر را بغشاى مجلل معده و امعا و حجاب صدر بوساطت رباط عظيم و باضلاع خلف بوساطت رباط صغير و دقيق و رنگ جگر مانند خون بسته است در كمودت و عبرت زيرا كه وى فى الحقيقت خون‌ست كه منعقد شده و او محل روئيدن آورده يعنى رگهاى ناجهنده است بدانكه دو وريد از جگر برآمده بمشابه اصل يكى از جانب جد به جگر و دويمى از طرف مقعر وى دريد حدبى را اجوف نامند و وريد مقعرى را باب گويند آنچه براى ايصال غذا بساير اعضا و جهت خروج مائيت بجانب كليه يعنى گرده مخصوص شده شعبه‌هاى اجوف‌ست و آنچه به جهت جذب صفوت كيلوس از معده و امعا مختص گشته و بماساريقا موسوم شده شعبه‌هاى باب‌ست و معلوم باد كه جگر تشرب صفوت كيلوس چنان مىنمايد كه اسفنج آب را زيرا كه جوف وسيع همچو معده ندارد و به طرف پائين جگر فزونىهاست مانند انگشتان